وسواسِ عشق
نمیتوانستم بفهم حقیقتِ حسی که به او دارم چیست؛ دوستش دارم یا از او متنفرم؟
هرچه بود، ذهنم را مشغول کرده بود. حرف زدنش، نگاه کردنش، راه رفتنش همه در نظرم مهم بود و این اهمیت مرا میترساند.
یادم میآید که اوایل در دلم مسخرهاش کرده بودم، اینقدر وجودش را زشت میدانستم که با وسواس در او دقت میکردم و بعد، از اینهمه دقت و توجهم شگفتزده شده بودم. ترسی سیاه وجودم را فراگرفته بود؛ نکند عاشقش شده باشم؟!
وقتی خواستگاریام آمد، مطمئن بودم که جوابم منفی خواهد بود و غرورِ او را خواهم شکست، اما نمیدانم چه شد و چه گفتم که ماهِ بعد سر سفرهی عقد نشسته بودیم. وقتی دستم را گرفت تا کیک را ببریم تازه فهمیدم چه کردهام؛ من با او ازدواج کرده بودم! در تمامی لحظاتِ جشن عقد، من اخم کرده بودم و او میخندید.
الان سالها از زندگیِ ما میگذرد، بیچاره گمان میکند بخشی همیشگی از زندگیاش هستم. نمیدانم، شاید هم باشم، ولی هنوز نمیدانم آیا عاشقش هستم یا از او متنفرم؟!
💝 هشدار حقوقی و اخلاقی:
این داستان، اثر محمدعلی داوری دولتآبادی (روانشناس بالینی)، بخشی از کتاب «۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلشینتر (داستانهای روانشناس)» است که با شابک 978-600-9924-37-0 و شماره کتابشناسی ملی 5775459 در کتابخانه ملی ایران به ثبت رسیده است.
- هرگونه استفاده، بازنشر یا اقتباس – حتی با ذکر منبع – تنها با دریافت مجوز کتبی از نویسنده مجاز است.
- عدم رعایت این حق، پیگرد قانونی از طریق مراجع قضایی را در پی خواهد داشت.