آفتاب فردا| داستانی از امید در سخت‌ترین شرایط | از کتاب 180 داستان کوتاه

نوری در تاریکی
چکیده:
داستان واقعی راننده اهوازی و همسرش که در برابر سرطان، با امید و شادی زندگی می‌کنند. نمونه‌ای از کتاب ۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلنشین. تلاش انسانهایی گرفتار برای دادن امید به یکدیگر

فهرست مطالب

داستان راننده‌ی اهوازی

نشستم تویِ تاکسی، ناراحت بودم که پرینترم مرتب خراب می‌شد؛ اول فقط رنگش تمام‌شده بود، ولی وقتی بردم شارژش کنم ایرادهای جدیدی پیدا کرده بود.

راننده‌ی تاکسی که از ماجرا با‌خبر شد گفت: «ناراحت نباش. نذار یک پرینترِ خراب ناراحتت کنه! من و همسرم یک ماه پیش، در یک آزمایشِ دانشجویی، در علوم پزشکی اهواز شرکت کردیم، بدون این‌که بیماری‌ای در کار باشه. اونجا فهمیدیم خانمم سرطان پیشرفته داره.

ما به درخواست خانمم، به کسی -حتی پدر و مادرش- جریان رو نگفتیم. بعد، از اهواز به بهانه‌ی کار اومدیم اصفهان، دکترش گفته درمان‌ها مؤثر نیست و باید کلِ روده رو دربیارن ولی همسرم وقتی حرفای دکترش رو شنید ازشون جوک ساخت و با هم کلی خندیدیم.

امشب که برمی‌گردم خونه، باز هم سعی می‌کنم ناراحت نباشم. چون خانمم واسم غذای مورد علاقمو پخته و با لبخند منتظرمه.»

مطالب مرتبط:  فریب و کلاهبرداری | شکار ثروتمندان با عقده‌هایی بی‌پایان، ماجرای یک دکتر قلابی

راننده‌ی تاکسی ادامه داد: «این روزها خیلی شادیم و همش خوش می‌گذره. با وجود دردها و مسائل شیمی‌درمانی، زنم می‌گه: آفتابِ فردا رو کسی ندیده، بذار امروز رو خوش باشیم.»

 

💝 هشدار حقوقی و اخلاقی:
این داستان، اثر محمدعلی داوری دولت‌آبادی (روانشناس بالینی)، بخشی از کتاب «۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلشین‌تر (داستانهای روانشناس)» است که با شابک 978-600-9924-37-0 و شماره کتاب‌شناسی ملی 5775459 در کتابخانه ملی ایران به ثبت رسیده است.
  1. هرگونه استفاده، بازنشر یا اقتباس – حتی با ذکر منبع – تنها با دریافت مجوز کتبی از نویسنده مجاز است.
  2. عدم رعایت این حق، پیگرد قانونی از طریق مراجع قضایی را در پی خواهد داشت.

دیدگاهتان را بنویسید