بهترین دوستم
سالها پیش در یکی از خیابانهای شهر، با دوستِ دوران کودکیام در حال قدم زدن بودم. با آنکه همسن بودیم و هر دو مجرد، مدام میپرسید: «چرا ازدواج نمیکنی؟» و من که جوابی نداشتم، فقط میخندیدم. در آخر گفت: «اصلا به هیچ دختری فکر نمیکنی؟»
گفتم: «چرا، هرازگاهی به کسی فکر میکنم، ولی نه مشتاقانه، خیلی سرسری و گذرا!»
گفت: «آخرین رهگذر فکرت چه کسی بوده؟»
گفتم: « دختر همسایه شما!»
با چشمان بهتزده نگاهم کرد و گفت: «اما اختلاف سنی زیادی با او داری، مبادا این کار را بکنی. کوچک که بود، برای بازی به خانه ما میآمد، وقتی گریه میکرد برای آنکه آرام شود در آغوشم تکانش میدادم! آن وقت تو که همسن من هستی میخواهی با او ازدواج کنی؟»
گفتم: «فکری بود که به ذهنم آمده بود. تو از افکار گذرا پرسیدی، نه از نتایج افکارم. فعلا تمایلی به ازدواج ندارم، فقط به نظرم دختر خوب و باکلاسی آمده بود.»
دو شب گذشت و من باز دوستم را دیدم. خندید و گفت: «دیشب به خواستگاری رفتهام و نامزد هم کردهام.»
پرسیدم: «با چه کسی؟»
گفت: «با دختر همسایهمان! باورت نمیشود با آنکه اختلاف سنی داریم، چقدر فهمیده و بزرگاندیش است. دختری خوب و باکلاس.»
پوزخندی زدم و رفتم.
💝 هشدار حقوقی و اخلاقی:
این داستان، اثر محمدعلی داوری دولتآبادی (روانشناس بالینی)، بخشی از کتاب «۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلشینتر (داستانهای روانشناس)» است که با شابک 978-600-9924-37-0 و شماره کتابشناسی ملی 5775459 در کتابخانه ملی ایران به ثبت رسیده است.
هرگونه استفاده، بازنشر یا اقتباس – حتی با ذکر منبع – تنها با دریافت مجوز کتبی از نویسنده مجاز است.- عدم رعایت این حق، پیگرد قانونی از طریق مراجع قضایی را در پی خواهد داشت.