مینویسم زندگی را
تابهحال شده بخواهی با دوست یا خانواده برای قدم زدن و هواخوری به پارک یا بیرون شهر بروی درحالیکه هیچ پولی در بساط نداری؟ تکه نان و پنیر و خیار و گوجهای برداری و بعد در سایه درختی بنشینی و با لذت لقمه بگیری؟
تا حالا شده وقتی بهخاطر چک برگشتی حکم جلبت آمده، به تاریخش نگاه کنی و بگویی: «تاریخ اجرای حکم فرداست، امروز را خوش باشم! بگذار دخترم را حسابی ببوسم و بعد با پسر کوچکم کشتی بگیرم؟» و شبهنگام، وقتی منتظر صبح پرهیاهویی با همسرت در خلوت سخن عاشقانه بگویی؟
اینها همگی زیبا هستند و اگر تو اینگونه بودهای، حکیم و عارفی سبکبالی.
هر وقت که از اوضاع ناراحت و خشمگین بودی، هر وقت ناامیدی و حسرت وجودت را فراگرفت، برای تغییر دادن اوضاع، لذت بردن از داشتهها را شروع کن. وقتی پولی نداشتی تا برای کودکت غذایی خوشمزه تهیه کنی، لبخندت را از او دریغ نکن. او هم تبسم خواهد زد و تو خواهی دید زندگی سخت نیست، فقط قلق دارد و مبارزهای آگاهانه میطلبد.
با خود بیندیش: «کدام قابلتحملتر و گذراتر است؟ شکمِ خالی با لبخند یا شکمِ خالی با اخم؟»
هشدار حقوقی و اخلاقی:
این داستان، اثر محمدعلی داوری دولتآبادی (روانشناس بالینی)، بخشی از کتاب «۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلشینتر (داستانهای روانشناس)» است که با شابک 978-600-9924-37-0 و شماره کتابشناسی ملی 5775459 در کتابخانه ملی ایران به ثبت رسیده است.
- هرگونه استفاده، بازنشر یا اقتباس – حتی با ذکر منبع – تنها با دریافت مجوز کتبی از نویسنده مجاز است.
- عدم رعایت این حق، پیگرد قانونی از طریق مراجع قضایی را در پی خواهد داشت.