آقای دکتر
تحصیلاتی نداشت، سربازی هم نرفته بود، تازه، سابقه زندان هم داشت، آن هم بهخاطر معرفیکردن خودش بهعنوان وکیل و بعد هم کلاهبرداری از مردم.
چند روز از آزادیاش نمیگذشت که در یک شرکت پیمانکاری، با سفارش یک فامیل مشغول به کار شد. با اولین حقوقش، کتوشلوار شیکی خرید و البته یک جفت کفش خوشدوخت. در محل کار با زنی ثروتمند آشنا شد و خیلی زود در یک دفتر ازدواج عقد کردند.
زنِ بینوا، پزشکی ثروتمند بود و فقط بهدنبال داشتن یک همراه و همدم. ولی پسرِ داستانِ ما، عقدههای کودکیاش را در پناه او آبیاری میکرد، عقدههایی که حالا سوار بر بنز خانم دکتر، یکی بعد از دیگری جوانه میزدند.
از آن به بعد، داماد بنزسوار خودش را دارای دکترای اقتصاد معرفی کرد و با دستی پُر به شکار طعمههایش میرفت؛ از ماجراجوها گرفته تا ثروتمندان.
مثلا یک بار در کنسرت خوانندهای معروف شرکت کرد و با دادن چند میلیون به مسئول کنسرت از خواننده خواست که بگوید با تشکر از حضور آقای دکتر! و همین عبارت کافی بود تا طعمه جدیدی که همراهش بود، با آنکه فردی معروف و جهاندیده بود، فریبی چند صدمیلیونی بخورد.
یک سال بعد، قهرمان داستان تلخ ما، دوباره در زندان بود، و این بار برای کلاهبرداریهای چندمیلیاردی.
همه از او شاکی بودند. خانوادهاش بهزحمت پول جور کردند و مقداری از بدهکاریها داده شد و باز همان فامیل که زمانی معرفش شده بود، سند منزلش را بهعنوان وثیقه گذاشت، پسر دوباره آزاد شد. اما اکنون نهتنها پولی در بساط نداشت، بلکه خانوادهاش را ورشکست کرده بود و خانم دکتر و بنزش را هم ازدست داده بود. با این همه، چیزی برایش مانده که هنوز باعث باز شدن نیشش میشود، آن هم تعریفهای مردمی است که با شنیدن ماجرای آقای دکتر قلابی، میگویند: «خدایی عجب مخی استها؟». غافل از اینکه آنها دقیقا دارند همان چیزی را تحسین میکنند که اگر حقیقی بود، دیگر تحسینش نمیکردند.
هشدار حقوقی و اخلاقی:
این داستان، اثر محمدعلی داوری دولتآبادی (روانشناس بالینی)، بخشی از کتاب «۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلشینتر (داستانهای روانشناس)» است که با شابک 978-600-9924-37-0 و شماره کتابشناسی ملی 5775459 در کتابخانه ملی ایران به ثبت رسیده است.
- هرگونه استفاده، بازنشر یا اقتباس – حتی با ذکر منبع – تنها با دریافت مجوز کتبی از نویسنده مجاز است.
- عدم رعایت این حق، پیگرد قانونی از طریق مراجع قضایی را در پی خواهد داشت.