شاید ضرر نداشته باشد
امشب برای گفتن، داستانی ندارم. بگذارید آرزویی کنم.
هر چند تاکنون آزمایش علمی برای محاسبه تأثیر آرزو انجام نشده یا اگر شده من از آن بیخبرم.
با اینحال چیزی خواهم خواست – ضرری که ندارد!
میخواهم؛ اما با مشتهای گرهکرده و دندانهای فشرده.
شاید اینگونه، رؤیای من رنگ حقیقت بگیرد؛
آرزو دارم همیشه در وجودم انسانی والاتر زاده شود و تا هستم نو شوم.
کاش قدرتی یابم که درد این زایمان همیشگی را شیرین، تحمل کنم.
و اما برای تو!
آرزو میکنم هر جا که هستی قدمت استوار باشد.
زمین زیر پایت سبز و باطراوت و دستانت در دست کسی باشد که دوستت بدارد و تو هم دوستش داشته باشی.
آرزو میکنم نفس و ضربان قلبت هرگز به شماره نیفتند و نگاهت بیفروغ نشود،
برای تو بهترینها را میخواهم.
من اسم اعظم خدا را میدانم و جادوی سیاه را آموختهام. پس برای خوشبختی تو به هر دو پناه میبرم تا همه چیز آن شود که تو را خشنود میسازد.
من این کار شگرف را انجام خواهم داد.
چه بر سَرَم میآید مهم نیست.
میدانم که با این روش هر دو قانون را خواهم شکست، ولی این گناه من و انتخاب من است.
شهادت میدهم که تو معصومی و بیگناه.
هشدار حقوقی و اخلاقی:
این داستان، اثر محمدعلی داوری دولتآبادی (روانشناس بالینی)، بخشی از کتاب «۱۸۰ داستان کوتاه برای زندگی دلشینتر (داستانهای روانشناس)» است که با شابک 978-600-9924-37-0 و شماره کتابشناسی ملی 5775459 در کتابخانه ملی ایران به ثبت رسیده است.
هرگونه استفاده، بازنشر یا اقتباس – حتی با ذکر منبع – تنها با دریافت مجوز کتبی از نویسنده مجاز است.- عدم رعایت این حق، پیگرد قانونی از طریق مراجع قضایی را در پی خواهد داشت.